تبليغاتX
عشق یخی
عشق یخی

پاییز....

                                                   پاییز رسید  ومن ....

شاید پاییز هم بهاری باشه که عا شق شده؟

پایییزت مبارک!!!!!!!با توام  دوست قدیمی.....



نوشته شده توسط مهدی تاریخ چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 0:40

|+|

http://ek30r.blogfa.com

یادی از یه دوست....

 چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم



نوشته شده توسط مهدی تاریخ چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 0:22

|+|

http://ek30r.blogfa.com

ای خدااااااااااااااااااا

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود



نوشته شده توسط مهدی تاریخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 0:28

|+|

http://ek30r.blogfa.com

يکي ماند و يکي نماند ! اوني که ماند تو بودي و و اوني که بدون تو نمي تونست که بمونه من بودم ! يکي رفت و يکي نرفت ! اوني که رفت تو بودي ! و اوني که بخاطر تو توي قلب هيچکس نرفت من بودم



نوشته شده توسط مهدی تاریخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 0:26

|+|

http://ek30r.blogfa.com

مرگ

زندگی قافیه ی شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ور نه .....

اخرین مصرع من

قافیه اش مردن بود



نوشته شده توسط مهدی تاریخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 0:24

|+|

http://ek30r.blogfa.com

فریاد

چقدر دوست داشتم تمام دلتنگی های این روزها را

با کسی تقسیم میکردم..و یا کسی بود برای گوش دادن..

درد دل کردن ..بماندکه آنقدر که فاصله زیاد است که..

هر چه فریاد میزنم گویاصدایم رو ..

هیچ کسی نمی شنود



نوشته شده توسط مهدی تاریخ دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 23:30

|+|

http://ek30r.blogfa.com

بمیرم....

منتظرم امروز هم مثل هر روز و روزهای دیگر تمام،امروز هم منتظرم فردا از راه برسه.منتظرم به انتظار دیدن آینده. دیروز دوست داشتم تمام شود تا امروز را ببینم وامروز هم منتظرم تمام شود تا فردا را ببینم وامروزهم طبق هر روز حسرت بازگشت دیروز را می خورم هر روز و روزهای من در آرزوی دیدن فردا وحسرت بازگشت دیروز می گذرند .از این دنیا من جز انتظار سهمی ندارم هر روز که از خواب بیدار می شم به انتظارشبی ،روزم را می گذرانم ،خورشید را به انتظار دیدن ماه و آسمان آبی را به انتظار دیدن سیاهش،تا دوباره که شب فرا رسید دیگر انتظار صبح  رانکشم دیگر انتظار دیدن خورشید وآسمان آبی را نکشم.من همیشه بیدارم تا یک بار برای همیشه بخوابم و انتظار می کشم یک بار بخوابم برای هیچ وقت بیدار نشوم



نوشته شده توسط مهدی تاریخ دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 23:28

|+|

http://ek30r.blogfa.com

من هستم هنوز

روزگار مدیدی است که پاهای من از گلیمم درازتر است

به من گفت برو

گفت اینجا نمان

اما وقتی خودش آمد، ماندگار شد و نتوانستم دورش بیندازم

به هر حال می نویسم که بداند هنوز هم هستم

می نویسم، از روزگار پاییزی انسان ها، چون بهار زندگی دیگر برایم معنایی ندارد

به قول خودم باری چه می شود کرد، سرنوشت از من پرزورتر است.



نوشته شده توسط مهدی تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 0:1

|+|

http://ek30r.blogfa.com

حالمان بد نيست غم كم مي خوريم............كم كه نه! هر روز كم كم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند ............ عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم كجا رفتم به خواب.............از چه بيدارم نكردي؟ آفتاب!!!! خنجري بر قلب بيمارم زدند.............بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست.............از غم نامردمي پشتم شكست سنگ را بستند و سگ آزاد شد............. يك شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام



نوشته شده توسط مهدی تاریخ دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 0:45

|+|

http://ek30r.blogfa.com

تو فرشته هستی اماااااااااااااا

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم.  تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!



نوشته شده توسط مهدی تاریخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 16:16

|+|

http://ek30r.blogfa.com